تبليغاتX
Golden Dreams...

Golden Dreams...

kh خاطرات طلایی با

صفحه چهاردهم دفترچه خاطرات طلایی... خاطره ی باران و تینا

 

خلوتی با آسمون و فرشته هاش...

 

يه چيزي رو خيلي دارم اما به هيچکس نميدم...

عشق توا... انقد دارم که تو دلم جا نميشه...

تينا : باران جان اول من ميگم...

باران : تينا جان اول بزرگترا بعد کوچيکترا...

تينا : از نظر عقلي خب معلومه من بزرگترم...

باران : ببخشيد از دوستاني که مثلا ميخوان خاطره مارو بخونن ما بايد قبلا دعوامونو ميکرديم بعد ميومديم... ( وب من جاي دعوا نيستااااا...!!! )

تينا : يه حرف از مادر عروس...!!!

باران : از اونجايي که من خيلي بخشنده هستم ميذارم اول تينا خانم بگه...

تينا : واي بزرگوار...!!!

باران : بخشش از بزرگتراست... بگو تينا جان... بگو...

تينا : نه من عذاب وجدان گرفتم اول تو بگو...

باران : تينا مياماااااا...!!!

تينا : اوه اوه... خشن شد... خب چون خيلي اصرار ميکني ميگم...

باران : بفرما...

تينا : اصلا چي شد چه جوري شد اينجوري عاشقت شدم ؟

من دقيقا يادم نمياد که کي از کامران و هومن خوشم اومد... باور کنيد... فقط وقتي چشم باز کردم ديدم اي دل غافل عاشق شديم رفت... من به قول مريم واسه هرکسي دلمو لرزوند خونه ساختم... حتي شده بود يه دقيقه يکي رو ميديدم يا قيافه اش يا رفتارشو ميديدم ميگفتم من عاشق اينم... اما کي از کامران خوشم اومد خدا ميدونه... هرچي فکر ميکنم يادم نمياد... يادمه يکي از دوستام ميگفت آخه کامران اون سر دنياست واسه چي به اون دل بستي منم بهش گفتم عشق کوره حد و مرز جغرافيايي نميشناسه... الانم که فکر ميکنم ميبينم من وقتي عاشق شدم کور شدم... ( هي هي... هممون کور شديم... ) تمام گذشتمو فراموش کردم... حتي يادم نيست چند ساله کامرانو دوست دارم... همه شماها حتما يادتونه از کي چه وقتي و چه سالي عاشق شدين اما من اصلا به تاريخ و روز و ماه و ساعتش کاري نداشتم تنها چيزي که يادمه اينکه تو زمستون بود چون يادمه تو هواي سرد ميشستم گريه ميکردم و سوز هوا صورتمو ميسوزوند... من خودمو خيلي شاد نشون ميدم همه ميگن خوش به حالت اينقدر شادي اما نميدونن اوني که هميشه شاده از همه بيشتر غم داره و خودشو پشت نقاب شادي قايم ميکنه مبادا کسي از غصه هاش با خبر بشه. تنها که ميشم به عظمت عشق فکر ميکنم به اين فکر ميکنم که کامران با من چيکار کرد که ديگه شوق همه کارامو ازم گرفته. البته اينم بگم که دخترخاله ام هم در شروع اين عشق به من خيلي کمک کردااااااااا. اوايل همش از کامران جلوي من تعريف ميکرد... همش در موردشون ازم سوال ميکرد. حالا ديگه من يه عاشقم يه عاشق واقعيه واقعي... عشق خودش توي رگ هاي من مثل مواد مذاب ميجوشه و بالا پايين ميره...

قصه من مثل يه پرندس اما ، تو قفس ، بي آواز ، زندوني ، تبعيدي...

به يکي گفتم قصمو مکثي کرد ، اون ميگفت شايد تو از دستم رنجيدي...

خب همين بود ديگه... باران جان حالا شما بفرمايد...

باران : شايد من آدم خوش خيالي بودم... شايد مثل گندمزارهاي ديم بودم که از تشنگي هميشه چشماشون به آسمونه و منتظر باريدن بارونه... من هيچوقت هيچ پسري رو دوست نداشتم  نميتونستم مفهوم مرد رو با اون چيزي که تو واقعيت وجود داره تطبيق بدم. اما منه تشنه يه دفعه با مردي روبرو شدم که مثل جواهرات پشت شيشه جواهر فروشي ها از شدت تميزي و زيبايي برق ميزنه و چشمک هاي قشنگش دل آدمو ميبره. اون قدم به زندگي من گذاشت. درست مثل شاهزاده هاي قصه که قدم به زندگي دختر هاي فقير ميذارن.
 
غروب يه روز گرم تابستوني بود که دوستم آرنوش به ديدنم اومد. چهره اش از هميشه گرم تر و روشن تر بود. خوشبختي تا عمق سرزمين هاي ناشناس ستاره هاي چشماش رنگ انداخته بود... دستمو گرفت و گفت : باران من از شدت خوشبختي دارم فنا ميشم تو کمکم ميکني ؟

اين عجيب ترين نوع درخواست کمک از يه آدم بظاهر خوشبخت بود که تا اون زمان شنيده بودم...!!!

- به حق چيزاي نشنيده بگو ببينم چه خبرته ؟

- پيداش کردم... عشقمو ديدم...

- کجا ؟ چه جوري ؟

آرنوش بلند شد و به طرف ميز کامپيوترم رفت سي دي آهنگي رو گذاشت... صداي موسيقي بلند شد...

ميگن دستاي پاک تو مهمون دستاي ديگه ست، ميگن نگات پيشه منه اما دلت جاي ديگه ست... ميگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال مني، چشماي رنگ عسلت دنبال چشماي ديگه ست...

آرنوش با هيجان خاصي گوش ميداد. اما من بي تفاوت بودم. وقتي آهنگ تموم شد آرنوش گفت : نظرت چيه ؟

من بي تفاوت رو تختم نشستم و گفتم : نظر خاصي ندارم آدم که نميتونه عاشق صدا بشه...

آرنوش قيافه اي گرفت و گفت : چرا نميشه من عاشق صداي هومنم. تو نميفهمي...

من حوصله ي اينکه با آرنوش جر و بحث کنمو نداشتم و گفتم : بهتره در مورد يه موضوع ديگه اي حرف بزنيم.

آرنوش از دستم خيلي ناراحت شد و گفت : برات متاسفم تو اصلا قلب نداري اگه داشتي اون چيزي که هومن ميگفتو ميشنيدي...

تو دلم به آرنوش خنديدم که چقدر بچه اس که عاشق يه خواننده شده.

آرنوش دوباره آهنگاي کامران و هومنو گذاشت تا شايد نظر من تغيير کنه. منم با حالت خاصي بهش نگاه ميکردم...

تو اون هواي گرم تابستوني يه دفعه بارون باريد. آرنوش ديوونه بازيش گل کرد و گفت : باران جون من بيا بريم تو حياط...

با هم رفتيم تو حياط زير بارون. آرنوش داد ميزد : هوووووووومن عاشقتم... ميميرم برات...

اما من هيچي نميگفتم و چشمامو بستم. آرنوش داد زد : خدا جونم عشق کامرانو تو دل اين باران بذار...

اين جمله مثل انفجار يه رعد سنگين تو آسمون مغزم پيچيد... يه دفعه چشمامو باز کردم گفتم : هوووي اين چه دعاييه ميکني ؟

آرنوش خنديد و گفت : خب چيه بده عاشق بشي ؟ اونم کي کامران ؟ از خدات باشه بهت نگاه کنه...

يه دفعه دويدم و آرنوشو دنبال کردم. آرنوش جيغ ميکشيد و فرار ميکرد. يه دفعه پاش پيچ خورد و افتاد زمين. تمام لباساش خيس شد. منم وايسادم بهش خنديدم... آرنوش گفت : دعا ميکنم زير اين بارون که عاشق کامران بشي و تو حسرت يه لحظه ديدنش بميري...
 
منم خنديدم و گفتم : منم دعا ميکنم زير اين بارون که عشق هومن از کلت بيوفته و من بهت هرهر بخندم...

حالا سه سال از اون ماجرا ميگذره... دعاي آرنوش زير اون بارون مستجاب شد... من عاشق کامران شدم و حالا تو حسرت ديدنشم... دعاي منم مستجاب شد و عشق هومن از ذهن آرنوش پاک شد. پارسال ازدواج کرد... ( وايييييي چجوري تونست هومنو فراموش کنه ؟؟؟ بي احساس... )

حالا هر وقت همديگه رو ميبينيم ، آرنوش به من ميخنده و ميگه مثل من همه چي از يادت ميره. منم بهش ميگم نه اگه من اون روز اون جوري دعات نمکيردم و به قول قديميا مرغ آمين دعامونو نميشنيد تو هم الان مثل من بودي.

هيچ سايه ي ترديدي روي قلب خودم نميبينم. کامران به من شرف زنده بودن ميبخشه ، زندگي ميبخشه و تاريکي رو از تمام زواياي قلبم ميرونه. فقط همين...

تينا : واي باران... من اينا رو نميدونستم... ( آخي... منم نميدونستم...!!! )

باران : آره ميدونم. هيچکسي از اين موضوع خبر نداشت. فقط آرنوش ميدونست...

تينا : واي من اگه اون آرنوش نبينم چه جوري دلش اومد هومنو فراموش کنه ؟

باران : نه اونم بي تقصيره من دعا کردم... به هرحال فعلا که خوشبخته. پسر خوبي باهاش ازدواج کرد. ولي هرزگاهي که تنها ميشيم قايمکي اعتراف ميکنه هنوز هومنو دوست داره اما نه به شدت قديم.

تينا : خوبه پس حداقل هنوز دوستش داره.

باران : راستي تو هم خيلي کلکياااا... چرا درست حسابي نگفتي چه جوري عاشق شدي ؟

تينا : خب ديگه...

باران : خب پس نميگي ؟

تينا : گفتم ديگه باران جووووووون...

باران : خيله خب اما يادت باشه کامل نگفتي...

تينا : .....

باران : دوستان خيلي ممنون که خاطرمونو خوندين.

تينا : آي لاو يوووووووو فناي کامران هومن.

اما من ميگم خدايا من که کلي غصه دارم

غماي اونم بگيرو باز به اين ديوونه بسپار...



 

صفحه چهاردهم دفترچه خاطرات طلايي...

نوشته شده توسط گيلدا...

بر اساس خاطره ي باران و تينا ( عاشقاي کامران... )

 

deborah.mihanblog.com

 

مرسي تشريف آوردين...

يه راست برين نظرات...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 13:27  توسط فرشته کوچولوی طلایی...   | 

صفحه سیزدهم دفترچه خاطرات طلایی... خاطره ی آیسان

 

دلم پر ميزد...

 

اينم خاطره ي آشنايي من با کامران و هومن :

پنج يا شش سالم بود که آهنگ سيندرلا رو شنيدم ، اون موقع نمي دونستم خواننده هاش کين ، ولي اون آهنگ رو به خاطر فضاي تخيليش خيلي دوست داشتم.

يه بار که رفتم خونه ي دوست صميميم هانيه ، اونجا ويدئوي حرمسرا رو ديدم و از همون لحضه عاشقشون شدم...!!! دلم واسه کامران پر ميزد... ديوونش شده بودم... کم کم آهنگاي ديگشون رو پيدا کردم و يکي از آهنگايي که خيلي برام قشنگ بود ، بگو منو کم داري بود ، چون انقدر با احساس مي خوندن که انگار الان ميزنن زير گريه...!!! هميشه برام سوال بود اون دستي که تو کليپ داره نامه مينويسه دست کيه ؟ بعد ها متوجه شدم دست شهبال بوده...!!! ( منم نميدونستم آيسان جون...!!! ) آهنگ کت من برام عجيب بود چون طرز خوندنشون فرق کرده بود خيلي عجيب بود...!!! آهنگ يامي و چشمون سياه رو هم خيلي دوست داشتم...

 بعدشم آهنگ پاپ فادر که آخرين همکاريشون با بلک کتز بود. من و دوستم هانيه عاشق آهنگ من تورو ميخوام بوديم و هر وقت که تلوزيون نشونشون مي داد بدو بدو ميرفتيم که گوش کنيم. يه خورده که بزرگتر شدم رسما افتادم دنبالشون و تو اينترنت باهاشون بيشتر آشنا شدم ولي عشق اصلي من از آهنگ فداي سرت شروع شد که هنوزم که هنوزه خيلي اين آهنگ رو دوست دارم...!!! تازه مرداد 89 تصميم گرفتم که وب بزنم براي کامران و هومن گلم الان حدود 3 يا 4 هفته از افتتاحش ميگذره...!!! ( سرعت عمل...!!! ) به عشقشون بيشتر آهنگاشون از جمله فداي سرت ، خيلي ممنون ، منو ببخش ، دوست دارم خيلي زياد ، بگو منو کم داري ، اوني که مي خواستم و ........ رو از برم و هميشه با خودم زمزمه ميکنم اين آهنگا به من آرامش ميده از خدا ممنونم که منو با اين دو تا فرشته آشنا کرد...!!!

عيد امسال هم رفتم کنسرتشون و امضا گرفتم...!!! قلبم تو دهنم بود...!!! داشتم سکته ميکردم...!!! خيلي خسته بودن ولي دم نميزدن و با حوصله امضا دادن و عکس گرفتن... انقدر که واسه طرفداراشون احترام قائلن...

دوستون دارم خيلي زيااااااااااااد...
 
و با تشکر از فرشته کوچولوي طلايي...!!! ( ما کوچيک شماييم... )

.
.
.

صفحه سيزدهم دفترچه خاطرات طلايي...

نوشته شده توسط گيلدا...

بر اساس خاطره ي آيسان ( عاشق کامران... )

 

deborah.mihanblog.com

 

ممنون که اومدین... تشریف ببرین نظرات...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 15:48  توسط فرشته کوچولوی طلایی...  

صفحه دوازدهم دفترچه خاطرات طلایی... خاطره ی پرستو


 

روی هر بومی زديم رنگ چشاشو نگرفت...

 


هر کي اومد پيش من يه ذره جاشو نگرفت

هيچ ادايي جاي اون ناز و اداشو نگرفت

پيش هر نقاشي رفتم اونو نقاشي کنه

روي هر بومي زديم رنگ چشاشو نگرفت...

پنج سالم که بود هميشـــــــــه وقتي ميرفتم خونه دخترعموم يه نوار ميذاشت که کلي با هم ميرقصيديــــــــــــم يادمه از اون نوار آهنگ سيندرلا رو خيلــــــــــي دوست داشتم چون به نظرم يه جور رويايي و داستاني بود و ما دختر بچه ها هم که تو اون زمان عاشق سيندرلا و سفيد برفي و...

گذشتو گذشت تا شيش سالم شد... خونه ي خالم اينا بوديــــــم... پسر خالم يه نوار ويديويي گذاشت و بهم گفت ميخواي واست بزنم ؟؟؟ گفتم نه (حالا ميفهمم چه خلي بودم منو خودم خبر نداشتم)... نوار و گذاشت توش خيليـــــــــــا بودنو من نميشناختمشون... همين جوري الکي داشتم به تي وي نگاه ميکردم که يهو آهنگ راندوو شروع شد... يه دور سرسري نگاه کردم... تموم که شد به پسرخالم گفتم : بهنام يه دور ديگه بزن بياد... آهنگو دوباره گذشت... آهنگ دوباره تموم شد و من : بهنـــــــام يه دفعه ديگه... بهنام : باشه... بعد از تموم شدن آهنگ بدو بدو رفتم پيش خالم... خاله خاله ميشه به بهنام بگي واسم نوار ويديويي بزنــــــــــــه.... بهنــــــام پرسيد : غيره اين آهنگ ديگه چي ميخواي... من : هر چي که از اينا داري... اون شب تنها شبي بود که دلم ميخواست زود برگرديم خونــــــه... تا رسيديم خونه دوييدم پاي دستگاه ويديو و نوار و گذاشتم... اوليش راندوو بود خيلي دوسش داشتم چون آهنگ شادي بود و اولين موزيک ويديويي که من از عشقامون ديدم (برعکس مامانم اصلا خوشش نميومد از اين موزيک ويديو)... بگو منو کم داري يادمه هر موقع ميشنيدمش بغضم ميگرفت ، با اينکه خب مسلما نميتونستم خوب آهنگو درک کنم ولي هميشه از اون دختره که تو موزيک ويديو بازي کرده بود بدم ميومد و حالم ازش بهم ميخورد چون فک ميکردم اون باعث ناراحتيه کامران هومنه... حرمسرا رو هم دوست داشتــــــــم....چشم به راه و... اين نوارا شدن همدم من... تا چند سال بعدم داشتمشونو هميشه موقع يه مشق نوشتن اينا بايد ميخوندن....

انقدر ديگه نگاهش کرده بودم و موزيک ويديوها رو انقدر عقب جلو کرده بودم که دستگاهمون يه بار يادمه خراب شد... من هميشه از اون مو کوتاهه خوشم ميومد برعکس مامانم... مامانم مخصوصا تو موزيک ويديوي راندوو ميگفت مو کوتاهه ميخواد اداي مو بلنده رو در بياره...!!! خلاصه انقدر من نوارا رو ديدم که ديگه نوارا خراب شد (همه با هم گريه کنيد همدردي سريع !!! )... من ديگه از کامرانو هومن بي خبر بوووووودم اما حتي يه لحظه نميتونستم فراموششون کنم... مخصوصا هومنو... تاااااا ارديبهشت دوم راهنماييم (من الان اولم ديگه خودتون حساب کنيد)... ما هنوز ماهواره نداشتيم... يه بار بردم گوشيمو تا برام موزيک ويديو بريزن... همين جور که داشتم سرسري آهنگ ها رو نگاه ميکردم رسيدم به من اگـــــــــــه نباشـــــــــــم ( تازه اومده بود به بازار )... نوشته بود کامران و هومن... قلبم شروع کرد تند تند زدن... با اين که نميدونستم اسم اون دوتا خواننده ي بچگي هام کامران هومنه اما همين که اسم کامرانو هومنو ديدم يه حالتـــــــــــــي شدم... وووووووووووو خدا... کليک کردم روش...شروع شد... قلبم تندتر ميزد... و موزيک ويديو رو چندينو چند بار ديدم... حتم پيدا کردم که خودشونن... خداي من... واااااااااااااي باورم نميشـــــــــــــــــه... کلي گريه کردمو از خدا بابت اين موهبتش تشکر... شهريور همون سال بود که ماهواره گرفتــــــــيم... ميشستم پاي ماهواره و موزيک ويديو ها رو ميدم عاشق فداي سرت شدم هر موقع ميشنومش آرامش ميگيرم... مهرماه بود تو اينترنت سرچ کردم کامران و هومن... بيوگرافيشونو خوندمو يه عالم اطلاعات به دست آوردم راجع بهشون ( از ساعت يک ظهر پاي کامي بودم تا نه شب يه سره )... يادمه يه بار که سرچ کردم يهو هومنو با بني ديدم... تو وب نسترن خفنزدات بلاگفا... نوشته بود هومن با دوست دخترش بنفشه... دنيا رو سرم خراب شد... باور نميکردم... خدا ميدونه کلي گريه کردم... تاچند روز حالم بد بود... باورم نميشد... اما بايد باور ميکردم... به تدريج عکساي بيشتري ازشون ديدمو باورم شد و تصميم گرفتم مثه همه صبر کنم...

يادمه اولين مصاحبه اي که ازشون ديدم مصاحبه شون تو تي وي پرژيا آخراي آبان نزديک تولدم بود... بهترين هديه اي که گرفتم... وقتي حرف از مريم حيدرزاده شد و فهميدم شاعرشونه رفتمو سريه کامل کتاباشو خريدم... بعد از اونم راه افتادم سي دي فروشيا دنبال کامرانو هومن... خلاصه در عرض چند ماه تونستم تموم آهنگاي تصويريشونو پيدا کنم... هنوزم وقتي بگو منو کم داريو ميشنوم بغضم ميگيره... با خالي گريه ميکنم... با فداي سرت به خودم اميد ميدم که يه روزي دستاي کامرانو هومنو تو دستم ميگيرم... با منو ببخش واقعا از ته دل ازشون ميخوام منو ببخشن... با سوگند انگار حرف دلمو ميشنوم... با نسل عشق به خدا التمـــــــــــاس ميکنم فرياد عاشقيمو بشنوه... با مگه فرشته هم بده واقعا ميپرسم مگه فرشته هاي زميني ما هم ميتونن بد باشن و...

تموم آرزوي من تو کامران هومن خلاصه ميشه... تو اين که بلاخره يه جايي ببينمشون و حتم دارم که ميبينم... خواستن توانستن اســـــــــــــــت.... تو چند سالي که ازشون خبر نداشتم هم با عشقشون زندگي کردم... آهنگ هايي رو که يادم بود زير لب زمزمه کردم... انقدر از خدا خواهش کردم که بالاخره بعد از يه دوري زياد تونستم پيداشون کنـــــــــــــم... خدايي که انقدر خوبــــــــــه يعني نميذاره عشق من به سرانجام برسه ؟ قطره به دريا ميرسه ، پاييز به يلدا ميرسه ، به گوش دنيا ميرسه ، پرستو به کامي هومي ميرسه... ميدونم که خداي من بزرگتر از اين حرف هاســــــــــــت... در لحظه لحظه زندگي من خدا وجود داره... شايد فردا روز شانس من باشـــــه...

الآن همه فهميدن من کامرانيم بيشتر تر يا هومنيم ديگــــــــــــه ايشالا اين راز هم بر ملا شد ديگه ؟؟؟!!!

دلم ميخواد برم پيشش
بذارم سر روي دوشش
بگم ميميرم از عشقش
برم گم شم تو آغوشش...

مرسي از تو آجي گلم به خدا الان که اين حرفا رو زدم احساس سبکي ميکنم و ياده اون زمونا ميفتم که يادشون به خير...

 

deborah.mihanblog.com

 

صفحه دوازدهم دفترچه خاطرات طلايي...

نوشته شده توسط گيلدا

بر اساس خاطره ي پرستو... ( عاشق هومن )

.
.
.

مرسي از آجي پرستوي نازم که خاطره خوشگلشو براي ما تعريف کرد...

منتظر خاطره هاي ديگه هستما... خاطره بذارين که ديگه خاطره هام تموم شده...!!!

سري به نظرات بزنين...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 16:5  توسط فرشته کوچولوی طلایی...